آمدی!   

آمدی و . . .

تُنگ تنهایی دلم ترک خورد

از مهربانی کلامت مسخ شدم

صفای وجودت گرمای زندگیم شد

نگاه سبزت در آغوش چشمانم نشست و لانه کرد

کاروان دلم در پس کوچه چشمانت اطراق کرد و ماندگار شد

ومن همسفر شدم

 

 

لینک
چهارشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٩ - gharibeh

   قدم زدن !   

دل باردگر هوای قدم زدن دارد

غصه روی شانه ها سنگین است

باز این کوچه تاریک و بن بست دراز

ردپایم را می دزدد بین برگ های پاییزی

نفرت از روزگار و نفرین به روز من

لحظه خالی و سرد و سکوتی منتظر

گدازه های وجودم می شود لبریز

در بند شعر و قافیه و بند نیست

لینک
سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۸ - gharibeh

   خسته از !   

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سردو سنگین ، اسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلیهای خمیده ، میز های صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدولهای خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکتهای خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار ارزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
قیصر امین پور

لینک
دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۸ - gharibeh

   لحظه من!   

یاد آن روز به خیر

یاد آن پیر کهنسال به خیر

یاد آن گاه که با هم بودیم

یاد آن خنده پرمعنی وسبز

یاد آن دست چروکیده ونمناک

یاد آن خوبی و مهر

یاد آن سایه وپشت

یاد آن ساده وپاک

یاد آن ذاکر لطف خدا و راضی

یاد آن همه چیز وهمه کس

چه کسی باور کرد

که چنین زود برفت

پدرم یاد تو با لحظه من می ماند.

لینک
یکشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸۸ - gharibeh

   زادروز!   

 

دوباره پرسه در متن زندگی

گذری ناتمام بین روزها

باید چشید عذاب تنهایی را

بیست و نهمین سرو جاده زندگی

کمرنگ تر، پیرتر

چه دیر فهمیدم، که من یعنی خاک

دیروز و امروز و شایدم فردا

خبر خاصی نیست

دوستان همه خوب ، دست ها همه باز

هیچ صدایی هم نرسد

و فقط باد گذشت

دفتر عمر دگر بار تورق گردید

یکتا ورقی نیز به جا باز مانده

و اگر قدر شناسم

بار دیگر هستم ...

لا اله الا الله الملک الحق المبین

لینک
پنجشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸۸ - gharibeh

   مرگ!   

 

سرانجام آن روزی خواهد رسید؛ اگر خواستید یادم کنید؛ بینایی ام را به کسی بدهید که طلوع خورشید و صورت یک کودک و درخشش عشق در چشمان زنی را ندیده با شد ، قلبم را به شخصی بدهید که از قلب خودش جز روزهای بی پایان ودرد و رنج ندیده باشد . خونم را به جوانی بدهید که زنده بماند وبازی نوه هایش را ببیند، استخوان و عضلات و بافت و عصبم را جدا کنید، و راهی پیدا کنید تا به کودکی قدرت راه رفتن ببخشید، تمامی سلولهایم را بردارید و کشف کنید، شاید دختر ناشنوا صدای فرود قطرات باران بر پنجره اتاقش را بشنود . خاکسترم را به باد دهید تا به طبیعت کمکی کنم ، بگذارید آنچه ازمن ماند خطاهایم باشد، آنها را همراه با ضعف ها و ظلم هایم دفن کنید گناهم را به شیطان دهید و روحم را به خدا بسپارید، کلامی مهربان نثار آنکه نیازمند است کنید اگر خواستید یادی از من کنید، اگر چنین شد تا ابدیت زنده خواهم ماند.

لینک
دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۸ - gharibeh

   زلال!   

 

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن

فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در توست.

لینک
یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٧ - gharibeh

   دروغ !   

 

آسمان چه گفت، نوزاد مثله شده!

وقتی تو را دید؟

بارید!

فقط بارید! فقط بارید!

خاک چه گفت، ماهی قرمز!

وقتی تو را در آغوش گرفت؟

گفت شنا کن!

 تا همیشه، در من

و در آوندهای گیاهانم

فقط گفت: شنا کن!

فقط گفت: شنا کن!

 BBC، CNN و العربیه چه گفتند، غزه!

 وقتی تو را ندیده گرفتند؟

دروغ گفتند!

فقط دروغ گفتند!

فقط دروغ گفتند!

علی محمد مودب

لینک
چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٧ - gharibeh

   شعری برای تو !   

 

منتظر نباش که شبی بشنوی ، از این دلبستگی های ساده دل بریده ام !

که عزیز بارانی ام را در جاده ای جا گذاشته ام !

یا در آسمان به ستاره دیگری سلام کرده ام 

توقعی از تو ندارم

اگر دوست نداری ، در همان دامنه های دور دریا بمان

هرجوری توراحتی ..... باران ذره ی من

همین سوسوی تو از آن سوی پرده دوری

برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست

من که اینجا کاری نمی کنم فقط

گهگاهان دوست داشتنت را در دفترت حک میکنم

همین هم که نور نمی خواهد

می دانم که به حرفهایم می خندی

حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم

باران می بارد ....... 

 

لینک
پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧ - gharibeh

   غزه !   

 

خدایا به حق خوب رویانت دعای یک شبم را استجابت کن

شکوه دارم از این همه رذالت ، گذر سخت است ،

به دنبال چه میگردند ، این پست مردمان خون آشام

حقوقی از بشر مانده که لگد مال نکرده اند و دم از حقوق بشر میزنند

دلم پردرد و غمباد است

امتحانی دیگر ، سخت زمانی است

 همان بهتر خدا باشی و من بنده ات باشم

 

لینک
دوشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٧ - gharibeh